پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت
خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.
يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :"پدر".
با بدترين پيش داوريهاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه
رو خوند :
پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مينويسم.
من مجبور بودم با همسرجديدم فرار کنم...
چون ميخواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با سارا پيدا کردم، او واقعاً معرکه است.
اما ميدونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت...
به خاطر تيزبينيهاش، خالکوبيهاش، لباسهاي تنگ موتور سواريش و
به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره (تقريبا8 سال)
پدرهمسرمن حامله است. سارا به من گفت ما ميتونيم شاد و خوشبخت
بشيم.اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.
ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.
سارا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي
صدمه نميزنه.
ما اون رو براي خودمون ميکاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي
که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که ميخوايم.
در ضمن، دعا ميکنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و سارا
بهتر بشه. اون لياقتش رو داره.نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم
چطور از خودم مراقبت کنم.يک روز،مطمئنم که براي ديدارتون برميگرديم...
اونوقت تو ميتوني نوههاي زيادت رو ببيني.
با عشق...پسرت.
پاورقي :
پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست...
من توي خونه دوستم هستم.
فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست
نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.
دوستت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن